تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع - می دانم !
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا
انتظار 

می‌دانم ،
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد .
حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ،
آن همه صبوری ...
من ديدم از همان سرِ‌صبحِ آسوده ،
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد ،
پس بگو قرار بود که تو بيائی و ... من نمی‌دانستم!

حالا که آمدی ،
حرفِ ما بسيار ،
وقتِ ما اندک ،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:30  توسط دریـا |