تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا
انتظار 

می‌دانم ،
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد .
حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ،
آن همه صبوری ...
من ديدم از همان سرِ‌صبحِ آسوده ،
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد ،
پس بگو قرار بود که تو بيائی و ... من نمی‌دانستم!

حالا که آمدی ،
حرفِ ما بسيار ،
وقتِ ما اندک ،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:30  توسط دریـا | 

سفره سبز

اين صبح ، اين نسيم ،

اين سفره‌ی مهيا شده‌ی سبز ،

اين من و اين تو ،

همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ،

 يکی شدند و يگانه .

اول فقط يک دل دل بود .

يک هوای نشستن و گفتن ،

يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن ،

يک هنوز با هم ساده .

رفتيم و نشستيم ،

خوانديم و گريستيم ،

بعد يکصدا شديم ،

هم‌آواز و هم‌بغض و هم‌گريه ،

همنفس برای باز تا هميشه با هم بودن ،

برای يک قدم‌زدن رفيقانه ،

برای يک سلام نگفته ،

برای يک خلوت دل‌ خاص ،

برای يک دل سير گريه کردن ...

باری ای عشق ، اکنون و اينجا ،

هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم ،

نشانی خانه‌ات کجاست؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:0  توسط دریـا |