تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا

خلوت

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری ،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت ،
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم میزنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم...
نگاهت را جادوئي می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .

تا به حال نوشته بودم؟
به گمانم نه!
پس این بار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند ،
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که :

مي خواهمت هنوز ، حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند ،
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ،
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدائي کردن کافی ست .
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام...

به همین سادگی !

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:30  توسط دریـا |