تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا

تيكه هاي دل

نشسته بود روی زمین و داشت یه تیكه هائي رو از روی زمین جمع می كرد .

بهش گفتم: كمك نمی خوای؟  گفت: نه.

گفتم: خسته میشی بذارخوب كمكت كنم دیگه.

گفت: نه خودم جمع می كنم .

گفتم: حالا تیكه ها چی هست؟ بد جوری شكسته ، معلوم نیست چیه؟

نگاه معنی داری كرد و گفت: قلبم . این تیكه های قلب منه كه شكسته . خودم باید جمعش كنم .

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق؟ آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن . وقتی میخوای یه دل پاك و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شكوننش......

میخوام تیكه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش . اون دل داری خوب بلده . آخه میدونی اون خودش گفته كه قلبهای شكسته رو خیلی دوست داره . میخوام بدم بهش بلكه این قلب شكسته خوب شه.

تیكه های شكسته ی قلبش رو جمع كرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فكر بودم كه چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم .

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو سپردی دست هر كسی ؟

انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسی نسپردم . اون برای من هر كسی نبود .

گفت و این بار رفت سمت دریا.................

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:40  توسط دریـا |