تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا
 صدام كن

صدام نمي كني چرا ؟  چرا نمي بيني منو ؟

چرا ازم پس ميگيري ، شباي با تو بودنو ؟

نگاه نميكني منو ، چرا ازم بي خبري ؟

چقدر بايد گريه كنم ؟ چرا منو نمي بري ؟

تشنه تر از اشكم و باز ، در انتظار هق هقم

براي بخشيدن من ، بيا بيا به بدرقه م

بگو نترسم از خودم ، كه با تو التهاب نيست

بگو كه در پناه تو ، فرصت اضطراب نيست

 

فرزاد حسني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:0  توسط دریـا | 
ياد تو 

گل گلدون من شکسته در باد


تو بیا تا دلم نکرده فریاد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:0  توسط دریـا | 
 تنهائي

من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
واسه هر اشاره کردنت يكي دو تا کتاب می ده ؟
من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
تو خودت داور میدون شو بگو 
من نباشم کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی کلافه ت می کنه با سئوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگه س
با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
اونقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
من نباشم می دونم فکر می کنی خود خواهیه
ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
هیچ کسی نمی تونه اينقد دوست داشته باشه
عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
من میرم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن

مريم حيدرزاده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:0  توسط دریـا | 
جاده
 
 
مدتها بود همراه بابا و مامان سفر نرفته بودم . این اواخر توی مسافرتهام تنها بودم اما ایندفعه برنامه سفرم رو طوری تنظیم کردم که برگشتن با مامان اینا باشم . 

چه لذتی داشت کنارشون بودن و طول راه رو صحبت کردن ،

چه لذتی داشت چهارزانو روی صندلی عقب نشستن ،

چه لذتی داشت میوه پوست کندن های مامان ،

چه لذتی داشت مثل بچه ها بهونه چیپس و پفک گرفتن ،

چه لذتی داشت مثل بچه ها چیپس و پفک خوردن ،

چه لذتی داشت ...

اما تمام طول راه به جز بابا و مامان ، همسفر همیشگیم همراهم بود .

یادش و خودش ،

مثل بقیه جاهائی که میرم ،

مثل بقیه روزهام ،

مثل بقیه ساعتها و دقایقی که میگذرونم ،

مثل همیشه ی همیشه ،

مثل ...

و توي مسير رسيدن به خونه ، از خیابونهائی گذشتیم که کلی خاطره برام زنده کرد ،

انگار همین دیروز بود که ...

 هيچي نميگم ، فقط :

تو تموم طول جاده ، که افق برابرم بود

عشق تو ره توشه ی من ، اسم تو همسفرم بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:15  توسط دریـا |