تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا
دل من

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:43  توسط دریـا | 
  دل عاشق

ليلي زير درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .
گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناري هزارتا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توي انار جا نمي شدند .
انار کوچک بود . دانه ها ترکيدند . انار ترک برداشت .
خون انار روي دست ليلي چکيد .
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد .
مجنون به ليلي اش رسيد .
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود .
کافي است انار دلت ترک بخورد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:20  توسط دریـا | 
 آخرین نامه

 

سلام ،

( بدجور هوس نوشتن كرده بودم . ميخواستم مثل قبل دوباره بنويسم و بنويسم و آسمون و ريسمون ببافم ولي ...... رفتم سراغ نامه های مریم . ازش کمک گرفتم . شد این که میخونی ) . 

سرسنگيني ، عيبي نداره . بهتر از اينه كه بشنوم غمگيني . به فرض كه دوستم نداري ( مطمئنم ) نه خودم نه نامه هام رو ( نه نوشته هام رو‌ ) .

راستي ممنون كه به شكل معجزه آسائي روز تولدم يادت موند ( ميدونيم كه معجزه نبود ) . تبريكت به همه جزيره هاي كشف شده و كشف نشده دنيا مي ارزيد ( راستش فكر نميكردم تلفني هم تبريك بگي ) . كلي ذوق كردم .

ببين! ( میدونم بدت مياد بگم ببين ولي اينجا مجبورم بگم ) دوست دارم يك چيز رو باور كني . شايد هيچ كس تو رو به اندازه من دوست نداشت ( هر چند مطمئنم باور نمي كني . مثل خيلي چيزهاي ديگه كه باور نكردي و گفتنش هم ديگه فايده نداره . به هر حال براي آخرين

بار گفتم . خیلی ساده و بدون به چالش کشوندن ) .

با غصه تمومش ميكنم ( هر چند گفتي ديگه شبنامه و غمنامه ننويس ، هر چند هر چی نوشتم گفتی بوی دلتنگی میده ) فقط به خاطر اينكه ميدونم ( و تو هم بارها گفتی ) هر وقت كلاغ هاي قصه مادربزرگ به خونه هاشون رسيدن ، من و تو هم به هم مي رسيم . درسته . يعني هيچوقت ، يعني غير ممكن ،  يعني هرگز ...

(نمي دونم اينارو مي خوني يا نه . اگه بخوني شايد بهم بخندي . اما مهم نيست . براي من مهم اينه كه مثل هميشه حرف دلم رو گفتم . هنوزم نميترسم و هنوزم اسمش رو ميذارم شهامت و صداقت ) .

ديگه حرفي نيست ...

 

مريم حيدرزاده و يه احساساتي بي منطق

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:10  توسط دریـا | 
آفتابگردان

 غروب شد ، خورشيد رفت .

 آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت .

 ناگهان ستاره اي چشمك زد .

 آفتابگردان سرش را پائين انداخت .

 گل هرگز خيانت نمي كند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:31  توسط دریـا | 
سلام . سلام خونه . برگشتم . نتونستم برم . نميتونم برم . اينجا خونه مه . مگه كسي از خونه ش قهر ميكنه ؟

ميدونين چيه ؟ دلم واسه نوشتن تنگ شده بود . حس ميكردم يه گم كرده دارم . يه چيزي كم دارم . اومدم تا پيداش كنم و امروز كه تولدم بود به خودم برگشتن به خونه رو كادو دادم .

ممنونم از همه شما عزيزاني كه توي اين مدت اومدين وبلاگ رو خوندين ، نظر دادين و پيام فرستادين .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط دریـا |