![]() |
![]() |
|
| شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا |
|
سلام . همونطور که اولين بار كه نوشتن اين وبلاگ رو شروع كردم گفته بودم چون وبلاگ قدیمیم فیلتر شده بود ، به اين خونه جديد نقل مكان كرده بودم و اينجا مي نوشتم . فکر میکنم بیشتر از هفت ماه اینجا نوشتم .
دوستش داشتم و دارم . خونه جديدم شده بود . زندگيم شده بود و جائي بود براي گفتن خيلي از حرفام . يه جورائي بهش عادت كرده بودم . مي تونستم خيلي راحت حرف دلم رو بگم . خوب باهاش ارتباط برقرار كرده بودم اما حالا اين خونه رو با تموم خاطرات خوب و قشنگش كه برام يه دنيا ارزش دارن ترك ميكنم . چون احساس ميكنم اگه بخوام چيزي بنويسم شايد همه قشنگيهاي اينجارو از بين ببره و رنگ غم بگيره . اينجا رنگ عشق داشت و دوست ندارم از این رنگی که گرفته بود دربیاد . نمیخوام شکلش عوض بشه و بخاطر حرمتی که برای این وبلاگ قائلم ، فكر كردم اينجارو به همين صورت و بدون تغيير نگهدارم و برم . نمیدونم دوباره برگردم یا نه. شايد برگردم به همون خونه قديمي . نميدونم . به هر حال از همه دوستاني كه اومدن ، مطالبم رو خوندن ، نظر دادن ، راهنمائي و تشويق كردن ، ممنونم . مرسي براي همه لطف و محبتي كه داشتين . خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:45 توسط دریـا |
|
می توني به جورابت كه بوی گربه مرده گرفته بخندی... می توني به گیلاس هائي كه با كرم خوردیشون بخندی... می توني به اس ام اس های بی نمك نصف شب بخندی... می توني به گم كردن دفترچه تلفنت بخندی... می توني به رنگ لباس دوستت كه رنگ هندونه ی نرسیده ست بخندی... می توني به تبلیغات تبرک و حمید بخندی... می توني به قبض تلفنی كه اين بار بيشتر از هميشه شده بخندی... می توني به پل عابری كه هیچ كس حتی از كنارش رد هم نمیشه بخندی... می توني به عاجز(!)بانك هائی كه همیشه خدا خراب هستند بخندی... می توني به تب فوتبال این روزها بخندی... می توني به تیكه های عادل فردوسی پور بخندی... می توني به سه نقطه های همیشگی آخر جمله هات بخندی... مي توني به علامتهای معصوم تعجب بخندی... می توني به موریانه ای كه داره هر روز یه تیكه از معصومیتت رو میجوه بخندی... می توني به پیامــهای من هم بخندی... اما یه لحظه ای، یه موقعی، یه روزی، یه جائي، یه چیزی، یه حرفی، یه خاطره ای، یه كسی، یه اتفاقی، یه حادثه ای... یه چیزی رو، یه حرفی رو، یه خاطره ای رو، یه كسی رو، یه اتفاقی رو، یه حادثه ای رو... یه جوری، با یه زبونی، با یه چیزی، با یه حرفی، با یه خاطره ای، با یه كسی، با یه اتفاقی، با یه حادثه ای یادت میندازه كه نفس كشیدن هم یادت میره ، چه برسه به اینكه بخوای یه جائي، یه موقعی، یه روزی... به یه چیزی، به یه حرفی، به یه خاطره ای ، به یه كسی ، به یه اتفاقی، به یه حادثه ای بخندی... اونوقته که هـــر کاریش کنی میبینی که دیگه نمی توني بخندی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:31 توسط دریـا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نــدارد دفتــر دریــــا بـه جـز الفــاظ دریــائـــی
|
| پیوندهای روزانه |
|
سید علی صالحی Yazgul Persian 4 U موزيك آواي آزاد پارس پلانت استكهلم و استكهلميان احمد شاملو فروغ فرخزاد ترانه هاي ايراني آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|