تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا
ايندو

کیستی که من

این گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم

کلید خانه ام را

در دستانت می گذارم

نان شادی هایم را

با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

 

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:30  توسط دریـا | 
   دريائي

 

بی تو دریا ز تلاطم خالی ست
بی تو ساحل به نظر مردابی ست
بی تو لغزیدن آرام به آب
چون فرو رفتن در گردابی ست
بی تو این شهر غروبش ابدی ست
بی تو هر گوشه ز غم لبریز است
بی تو کس نیست دگر همدم من
کز تو با باد سخن میگویم
میروم بی تو به دریا که مگر
در دل موج نشانت جویم

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:0  توسط دریـا | 

خيال

 

اگر می دانی در این جهان کسی هست

که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند ،

و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد ،

مهم نیست که او مال تو باشد ،

مهم این است که فقط باشد ،

زندگی کند ،

 لذت ببرد ،

و نفس بکشد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 21:6  توسط دریـا |