تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا

نيلوفرانه 

 

مهربانی را بياموزيم

فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سايبان از بيد مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی يک گل شناور شد

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

                      يعنی يک نفر آبی ست 

موسم نيلوفران يعنی

                      يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجيب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آيينه ها آميخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پيچيده با حسرت

چشم هايی مانده با ديوار روياروی

                    چشمها را می شود پرسيد

آسمان را می شود پاشيد

می شود از چشمهايش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بياموزيم...

 

محمدرضا عبدالملکی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:47  توسط دریـا | 
دل دريا

هرچه کردم بشوم از تو جدا ، بدتر شد 

از دل ما برود مهر و وفا ،  بدتر شد

مثلاً خواستم اين بار که موقر باشم

و به جاي تو بگويم که شما‌ ، بدتر شد

آسمان وقت قرار من و تو ابري بود

تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

چاره دارو و دوا نيست که حال بد من

بي تو با خوردن دارو و دوا ، بدتر شد

روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت 

آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:56  توسط دریـا | 

دچار

 

چرا گرفته دلت؟ مثل اینکه تنهائی
چقدر هم تنها
خیال میکنم که دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی!
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
وغم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه ، وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حسرت میان دو حرف ،
حرام خواهد شد
و
عشق ، سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق ، صدای فاصله هائی که غرق ابهامند
نه ، صدای فاصله هائی که مثل نقره تمیزند
و باشنیدن یک هیچ میشوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.


سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:38  توسط دریـا | 
شب شهر

گاهی میان مردم

در ازدحام شهر

غیر از تو

هرچه هست را فراموش میکنم

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:41  توسط دریـا | 
بعد از مدتها دوباره اومدم كه بنويسم . يكماهي بود يه مهمون كوچولوي وروجك شيطون داشتيم كه تمام مدت مشغول بازي و سروكله زدن باهاش بودم و به هيچ كار ديگه نمي رسيدم . ديشب رفت اما جاش خيلي خاليه .

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:22  توسط دریـا | 

روزهايی  كه بی  تو  می گذرد

گرچه  با  ياد  توست  ثانيه هاش

آرزو  باز مي كشد  فرياد

در كنار  تو  می گذشت  اي كاش

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:54  توسط دریـا |