تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا
در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:42  توسط دریـا | 

بعضی ماجراها توی زندگی مثل يه خواب معمولی هستن . بيدار كه ميشی چيزی يادت نمياد .

بعضی ماجراها توی زندگی مثل یه اتفاق عجیب هستن . بیدار که میشی از خودت میپرسی چرا ؟ چرا شروع شد ؟ چرا تموم شد ؟ اما به هیچ جوابی هم نمیرسی .

بعضی ماجراها توی زندگی مثل يه كابوس هستن . بيدار كه ميشی خدارو شكر ميكنی كه تموم شده اما يه حس بدی هميشه باهات همراه ميشه .

بعضی ماجراها توی زندگی مثل يه رويا هستن . بيدار كه ميشی حس خوبی داری و حتي آرزو ميكنی كاش بيدار نميشدی و ادامه داشت .

آرزو میکنم هيچوقت اتفاقات زندگیتون مثل کابوس نباشه و همیشه توی زندگی یه حس خوب همراهتون باشه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:37  توسط دریـا | 
 انتظار

كاش مي شد در ميان لحظه ها

لحظه ديدار را نزديك كرد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:58  توسط دریـا | 
راز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 22:7  توسط دریـا | 
سايه ها

باز هم همان حکایت همیشگی

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ي عزیمت تو ناگزیر می شود

آه ! ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 21:45  توسط دریـا | 

عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !! برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" ! مردي يا زن !

هر چه كه هستي ، باش ! فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 21:50  توسط دریـا | 
اين مطلب رو هرچند كه طولانيه ولي خيلي دوست دارم . اميدوارم شما هم بپسندين .

دوست داشتن از عشق برتر است ...

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایي ، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد .

عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است  ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها ، برخلاف غریزه ها ، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد ، می توان گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست .

عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه ناهمانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است  ، اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت ، در آغاز ، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خودبخود ، دو همسفر بچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک .

دوست داشتن بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد - هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی این دو می زند .

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست ‌، اما دوست داشتن ، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد .

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق .

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد .

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان .

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هر چه بیشتر می نوشیم ، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر .

عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر .

عشق نیرویی است در عاشق ، که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد .

عشق ، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست .

عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده .

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .

عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن « همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن » است .

از کتاب کویر

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:13  توسط دریـا | 

 تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی !

 تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا میدونی دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوستش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوستش داری باید جدا شی حالا چه بخوای چه نخوای .

تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوستت داشته باشه ،  یکی باشه که پناه خستگی هات باشه  ، یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه .

 تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟ آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوستش داری یه خونه گرم داری .

 تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟ زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اون چیزی که بهش ایمان داری ، زندگی یعنی اینکه خودتو دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق اون هست .

 تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز باید چیکار کنی ، بدونی اون روز باید حتمآ عشقت رو ببینی .

 تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟ انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!!

 تا حالا فکر کردی که قسمت یعنی چی؟ قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف باد اومد تو هم بری ، قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی گردن روزگار  ، یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی .

به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته ، سرنوشت یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه : این بازی روزگاره  .

حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ میگن انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار ...

تا حالا انتظار کشیدی؟ تا حالا منتظر بودی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 21:20  توسط دریـا |