تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا
امروز متوجه شدم كه وبلاگ قبليم بعد از مدتها از فيلتر در اومده و باز ميشه اما آرشيو نداره . ولي ديگه اونجا نمي نويسم چون به اينجا عادت كردم . يه جورائي بهش انس گرفتم . خونه جديدمه خوب

ميگم ها! آدمها چه زود به شرايط جديدشون عادت مي كنن . مگه نه ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 21:59  توسط دریـا | 
پرواز اعتماد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:47  توسط دریـا | 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی


وآنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی


مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود


ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی


فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:45  توسط دریـا | 

رنگ خدا

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی ، نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی ، حتی برای چند کلمه ، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد ، از من تشکر کنی .

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی ، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی .

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام ؛ اما تو خیلی مشغول بودی .

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی .

بعد دیدمت که از جا پریدی . خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی .

تمام روز با صبوری منتظر بودم . با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی . متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ، سرت را به سوی من خم نکردی .

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری . بعد از انجام دادن چند کار ، تلویزیون را روشن کردی . نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه ؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی ؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی ، شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی .

موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی . بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی .

اشکالی ندارد . احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام . من صبورم ، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی . حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی . من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم . منتظر یک سر تکان دادن ، دعا ، فکر ، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد . خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی . خوب ، من باز هم منتظرت هستم ؛ سراسر پر از عشق تو ، به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی . 

اگر نه ، عیبی ندارد ، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم . روز خوبی داشته باشی...

 

دوست و دوستدارت : خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 22:32  توسط دریـا | 

 ديوار

 

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار، كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.

شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلاً فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند.
شايد دريچه اي ، شايد شكافي ، شايد روزني ، شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم ، در مي زنم ،  در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما، مي شود دلم را پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار،
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم،
و آنقدر دلم را پرت مي كنم،
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند،
تا ديگر دلم را پس ندهند،
تا آن در را باز كنند و بگويند:
بيا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.
من اين بازي را ادامه مي دهم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:10  توسط دریـا | 
دريا دل

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 23:55  توسط دریـا | 

تنهائي رو دوست دارم . خيلي وقتها هم تنها بودم و از اين تنهائي ناراحت نبودم .

اما ديشب طعم واقعيش رو چشيدم و احساس كردم كه تنهائي خيلي سخته .

وقتي توي يه محيط شلوغ و شاد ، فقط خودت باشي و خودت ، تنهائي خيلي مشكله . صداي بلند خنده ، حرف زدن آدمهاي اطرافت و بازي و شيطنت بچه ها بهت ميگه كه چقدر تنهائي . دلت مي خواد تو هم  مثل اونها باشي ، حرف بزني ،‌ با صداي بلند بخندي و خوشحاليت رو نشون بدي ولي نمي توني .

با خودت ميگي مهم نيست . اگه تنهام منتظر ميشم .

منتظر يه تلفن ، اما خبري نيست .

منتظر يه پيغام كوچيك ، نه بازم خبري نشد .

خوب هنوز زوده . وقت هست .

الان تلفنم زنگ ميزنه ، الان صداي آلارم اس ام اس بلند ميشه ، الان ...

نه ،‌ هيچ خبري نيست .

خودتو گول ميزني !؟؟

اونوقته كه قبول مي كني و می بینی كه تنهائي و خنكي و خیسی روي گونه هات و نگاه كنجكاو اطرافيانت هيچ اهميتي برات نداره .

سبك مي شي . شروع مي كني به قدم زدن و نگاه كردن به آدمها و لذت بردن از شاديهاشون .

مي دوني كه يكي دو ساعت ديگه تنهائي تموم ميشه و تو هم مي شي مثل بقيه آدمها .

شاد و سرخوش ...

آهان ،‌ ديدمشون ،‌ اونجان ،‌ دارن ميان .

از شدت هيجان پاهام مي لرزه و بعد اشك شوق و آغوش و خنده .

بابا و مامان گلم خوش اومدين . زيارتتون قبول . قدمهاتون گلبارون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:45  توسط دریـا | 

هواي حوصله ابري ست

چشمي از عشق ببخشايم

تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا

زيبا هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو مي چرخد

از من مگير چشم

دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد
يادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامي دلها معنا شود
يادم بده چگونه نگاهت كنم

كه تردي بالهايت در تند باد عشق نلرزد

زيبا زيبا ، آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس مي كنم
آنگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زمزمه دارم

آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است

زيبا چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است

من دزد شعرهاي چشم تو هستم

زيبا زيبا ، كنار حوصله ام بنشين

بنشين مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رويش
من سبز مي شوم!

زيبا زيبا ، ستاره هاي كلامت را
در لحظه هاي ساكت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا كه برويم بهار وار

چشم از تو بود و عشق من بر حول اين مدار
زيبا تمام حرف دلم اينست
من عشق را به نام تو آغاز كرده ام
در هر كجاي عشق كه هستي
آغاز كن مرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:17  توسط دریـا | 
برگزیده هایی از نامه ای به قلبم :

قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد .
هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد .
می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او ترا در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .
قلب من ، من به تو ایمان دارم .
من طرفدار تو هستم و همواره  برایت دعا می کنم . دعا میکنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .
قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من ، راه توست .
از تو می خواهم به من اعتماد کنی .
 بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .
هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .

پائولو کوئیلیو - مکتوب اول

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:13  توسط دریـا | 

دريائي

 

  دخترك آرام و بی تشويش در دريا خزيد

شوق دريائی شدن او را به دريا  میكشيد

 

بسترش شنهای ساحل بود و بالش ، موجها

پرنيان نرم دريا را به روی خود كشيد

 

غرق در رويای مرواريد و دريا و صدف

باد ، دستان نوازش را به موهايش كشيد

 

آفتاب زرنشان تابيده بود از ابرها

گرمی رويا به چشمان قشنگش پر كشيد

 

بر فراز آسمانها مرغ دريا پر كشان

سايه های بال را بر دختر زيبا كشيد

 

غرق در رویای شیرین وصال یار بود

زین سبب دریای عاشق را به جوشش میکشید

دریا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:26  توسط دریـا | 
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب

تبي اين كاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب

تماشائيست پيچ و تاب آتش آه خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب

مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني جانا
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب

تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب

دلم فرياد مي خواهد ولي در گوشه اي تنها
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب

كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:5  توسط دریـا | 

زندگي يعني چکيدن همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لطافت ، گم شدن در نرمي عشق


زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق
رفتن و آخر رسيدن بر در آبادي عشق


مي توان هر لحظه، هر جا ، عاشق و دلداده بودن
پُر غرور چون آبشاران ، بودن اما ساده بودن


مي شود اندوه شب را ، از نگاه صبح فهميد
يا به وقت ريزش اشک ‌، شادي بگذشته را ديد


مي توان در گريهء ابر با خيال غنچه خوش بود
زايش آينده را در هر خزاني ديد و آسود

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:41  توسط دریـا | 
خوب انگار تا حدي همه چي داره به حالت عادي بر ميگرده . كم كم دارم به خونه جديد عادت مي كنم . براي وبلاگ ساعت و موزيك گذاشتم . فقط مونده لينك سايتهائي كه داشتم و آدرس وبلاگ دوستان كه اونهارو هم به مرور زمان توي وبلاگم ميذارم .

از قرار اينجا زياد هم بد نشده اما دلم از اين مي سوزه كه سابقه نوشته هام توي وبلاگ قبلي رو از دست دادم . حيف باشه .  ۴ سال خاطره ، شعر ، عكس و ...

اميدوارم اين بلا سر اين سايت نياد و بتونم اينجا ادامه بدم .

مرسي از همه دوستاني كه بهم سر زدن و خونه نو رو تبريك گفتن

همسايه جون ممنونم ازت  شما مي تونين وبلاگ قبلي رو ببينين چون خارج از كشور هستين . توي ايران وبلاگ فيلتره و بسته شده كه البته با فيلتر شكن مي شه خوندش .

به هر حال بازم ممنون از اينكه تنهام نذاشتين

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:36  توسط دریـا | 
HydroForum ® Group
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 19:59  توسط دریـا | 
 

سلام دوستان

متأسفانه بلاگر فيلتر شده و نمي تونم وبلاگم رو در اون سايت ادامه بدم .

به همين دليل نقل مكان كردم و اومدم خونه نو . هنوز نمي دونم چيكار بايد بكنم . مثل كسي كه خونه شو عوض كرده و هنوز جاي هيچي براش مشخص نيست و نمي دونه از كجا شروع كنه ، منهم همون حس و حال رو دارم .

شور و شوق و هيجان اومدن به خونه جديد رو دارم ولي ياد جدا شدن از خونه قديمي ، دلتنگم مي كنه .

دلم واسه خونه قديمي پر مي زنه . دوستاني كه ميومدن و سر مي زدن ، آهنگش ، ساعتش و ...

راستي نكنه منو اينجا تنها بذارين . بهم سر مي زنين؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:8  توسط دریـا | 
 

بنام او ، بنام خالق هستي و عشق .

سلام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:50  توسط دریـا |