تبليغاتX
دفتـرچـه ممنـــوع
شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا
 گستره ی آبی
 
به دریا که خیره می شی ،
 
فکر می کنی این گستره ی آبی می تونه تو رو تا ته همه خیالهات ببره .
 
حتی وقتی از کنارش رد میشی و بوی خنکی ش بهت می رسه ،
 
می تونی نرمی ماسه ها رو زیر پات حس کنی ،
 
فرو رفتن و بالا اومدن و وسوسه دریا!
 
اینکه دوست داری توش پا بذاری و پیش بری ،
 
اونقدر که نقطه ای بشی در آبی بی نهایت ،
 
در لحظه ی همآغوشی آسمون و دریا .
 
میخوام به پرشکوه ترین نقطه ی آبی برسم ، جائی که دریا و آسمون یکی میشن ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 21:10  توسط دریـا | 
 لحظه ی دیدار

 من از این دنیا چی میخوام ؟

دوتا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه

واسه ی گفتن خوبی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:10  توسط دریـا | 
عبور لحظه ها 

هر ثانیه که می‌گذرد

چیزی از تو را با خود می‌برد

زمان غارتگر غریبی است

همه چیز را بی اجازه می‌برد

و تنها یک چیز را همیشه فراموش می‌کند...

حس "دوست داشتنِ" تو را...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:30  توسط دریـا | 
 سکوت دریا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:10  توسط دریـا | 
 چشمهای قصه گو

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن ، تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن ، تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا  کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن ، من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو ، صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن ، تو میدمی و آفتاب می شود ...

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:45  توسط دریـا | 
وعده گاه 

تا کی باید گل بچینم بعد اونارو پرپر کنم؟

تا کی تو این بهتِ غریب این انتظارو سر کنم؟

بسه دیگه ، بسه دیگه ، به من بگو که وعده گاهمون کجاست؟

به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداست؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:40  توسط دریـا | 
دیدار 

 اگر کسی دلتنگ دیگری باشد ،

آمدن و دیدنش ،

اندک لرزشی در نقطه ای از دل عاشقش می اندازد  ،

و اگر اهل ماندن باشد ،

نیاز به سفارش نیست ،

به همین سادگی ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:20  توسط دریـا | 

پروانه عاشق

برهنه به بستر بی کسی مردن ، تو از یادم نمی روی ،

خاموش به رساترین شیون آدمی ، تو از یادم نمی روی ،

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار ، تو از یادم نمی روی ،

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهائی ، تو از یادم نمی روی ،

سوزن ریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان ، تو از یادم نمی روی ،

تو ، تو مگر با من چه کرده ای که از یادم نمی روی ؟

 دیر آمدی ، درست ،

پرستار پروانه و ارغوان بوده ای درست ،

مراقب خواناترین ترانه از هق هق گریه بوده ای درست ،

همراز غمگین ترین خاطرات دریـا بوده ای درست ،

اما از من و این اندوه پرسینه بی خبر چرا ؟

من ، اما از همان اول باران بیقرار می دانستم ،

دیدار دوباره ما میسر است ....!

 

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط دریـا | 
 غروب دریا

شب و سکوت ، ترانه

حرفای شاعرانـه

پریدن کبوتر

گرفتن بهانه

صدای پای بارون

امید بی کرانه

دریچه های دیدار

تو قاب عاشقانه

قرارای دزدکی

درد دلای شبانه

آشتی و قهر و دیدار

تو کوچه باغ و خانه

یـاس سپید گلدون

هدیه ی جاودانـه

من و دل یه عاشق

بـاور صادقانـه

تـو و غروب و دریـا

سکانس عاشقانه

 دریــا

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 21:30  توسط دریـا | 
انتظار 

می‌دانم ،
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد .
حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ،
آن همه صبوری ...
من ديدم از همان سرِ‌صبحِ آسوده ،
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد ،
پس بگو قرار بود که تو بيائی و ... من نمی‌دانستم!

حالا که آمدی ،
حرفِ ما بسيار ،
وقتِ ما اندک ،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:30  توسط دریـا | 

سفره سبز

اين صبح ، اين نسيم ،

اين سفره‌ی مهيا شده‌ی سبز ،

اين من و اين تو ،

همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ،

 يکی شدند و يگانه .

اول فقط يک دل دل بود .

يک هوای نشستن و گفتن ،

يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن ،

يک هنوز با هم ساده .

رفتيم و نشستيم ،

خوانديم و گريستيم ،

بعد يکصدا شديم ،

هم‌آواز و هم‌بغض و هم‌گريه ،

همنفس برای باز تا هميشه با هم بودن ،

برای يک قدم‌زدن رفيقانه ،

برای يک سلام نگفته ،

برای يک خلوت دل‌ خاص ،

برای يک دل سير گريه کردن ...

باری ای عشق ، اکنون و اينجا ،

هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم ،

نشانی خانه‌ات کجاست؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:0  توسط دریـا | 
آغاز

دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده و اشکهایش را دیده ام

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهائیش تنهائی من است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرارش بودم

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار بود ...

دلم برای کسی تنگ است که.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:50  توسط دریـا | 
 دریا

 فقط موزیک وبلاگ رو خاموش کنین و شعر رو گوش بدین .

همین ...

به همین سادگی !

 

اما تو باور نکن

 

قابل توجه دوستان عزیزی که در وبلاگ و پیامهای خصوصی از گوینده این شعر سئوال کرده بودند . شاعر این شعر آقای سید علی صالحی و گوینده آقای وحید جلیلوند از گویندگان و مجریان توانای رادیو و صدا و سیما هستند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:30  توسط دریـا | 

سیب عشق

عشق تنها یک قصه است .
در سطر اول آن ، تو از راه می‌رسی و خاک بوی باران می‌گیرد .
در سطر دوم ، آفتاب می‌شود و تو از درخت سبز ، سیب سرخ می‌چینی .
در سطر سوم ، زمین می‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد .
در سطر چهارم ، تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی .
در سطر پنجم ، همه چیز از یاد می‌رود و من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم ،
.
.
.
و عشق آغاز میشود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:0  توسط دریـا |