![]() |
![]() |
|
| شعــر ، داسـتان ، عكـس ، خـاطــره و دلنـوشتـه های یـک دریــا |
میدانم ، حالا که آمدی ، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:30 توسط دریـا |
|
|
اين صبح ، اين نسيم ، اين سفرهی مهيا شدهی سبز ، اين من و اين تو ، همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ، يکی شدند و يگانه . اول فقط يک دل دل بود . يک هوای نشستن و گفتن ، يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن ، يک هنوز با هم ساده . رفتيم و نشستيم ، خوانديم و گريستيم ، بعد يکصدا شديم ، همآواز و همبغض و همگريه ، همنفس برای باز تا هميشه با هم بودن ، برای يک قدمزدن رفيقانه ، برای يک سلام نگفته ، برای يک خلوت دل خاص ، برای يک دل سير گريه کردن ... باری ای عشق ، اکنون و اينجا ، هوای هميشهات را نمیخواهم ، نشانی خانهات کجاست؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:0 توسط دریـا |
|
دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ است … دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده و اشکهایش را دیده ام … دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است … دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است … دلم برای کسی تنگ است که تنهائیش تنهائی من است … دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرارش بودم … دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار بود ... دلم برای کسی تنگ است که.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:50 توسط دریـا |
|
فقط موزیک وبلاگ رو خاموش کنین و شعر رو گوش بدین . همین ... به همین سادگی !
قابل توجه دوستان عزیزی که در وبلاگ و پیامهای خصوصی از گوینده این شعر سئوال کرده بودند . شاعر این شعر آقای سید علی صالحی و گوینده آقای وحید جلیلوند از گویندگان و مجریان توانای رادیو و صدا و سیما هستند .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:30 توسط دریـا |
|
|
عشق تنها یک قصه است .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:0 توسط دریـا |
|
|
با تو ، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم ، با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند ، با تو ، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند ، با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ، ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند ، با تو ، دریا با من مهربانی می کند ، با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند ، با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند ، با تو ، من با بهار می رویم ، با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم ، با تو ، من در هر شکوفه می شکفم ، با تو ، من در طلوع لبخند می زنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ، در نای جویباران زمزمه می کنم . با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را ، زیبائی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم . با تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان ، در تنهائی این بی کسی ، غرق فریاد و خروش جمعیتم ، و "بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ، شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک " ، همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند . بی تو ، من ...... نه ، از بی تو بودن نمیگم چون هیچوقت خودمو بی تو حس نکردم . از با تو بودن ، دل برام عادتی ساخته که بی تو بودن رو باور ندارم ، همیشه و همیشه با تو بودم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:30 توسط دریـا |
|
ز چشمت اگر چه که دورم هنوز مریم حیدرزاده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:20 توسط دریـا |
|
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک زنده یاد فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:45 توسط دریـا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 21:15 توسط دریـا |
|
|
فكر كن از این دیوارها خسته شده باشی ، از این كه مدام سرت می خوره به این محدوده های تنگ خودت . فكر كن دلت هوای آزادی كرده باشه . نه اون آزادی كه فقط مجسمه ست و به درد سخنرانی و شعار و بیانیه می خوره . نه . یه جور آزادی بی حد و حصر . فكر كن دلت از رنگ ها گرفته باشه ، از ریاها ، از دروغ ها ، از چهره های پشت رنگ ها ، دلت بیرنگی بخواد ، فضای شفاف یا بی رنگ . فكر كن یه حال غیر منطقی بهت دست داده باشه كه هر استدلالی حوصله ت رو سر ببره . دلت بخواد مثل بچه ها پات رو بزنی زمین و داد بزنی كه من اینو می خوام و منظورت از این " خدائی " باشه كه همین نزدیكی ست . یه دفعه میونه ت با خدای دورِ استدلالیون به هم خورده باشه . خدای خودت رو بخوای نه اونکه بهت شناسوندن . همون خدائی رو بخوای که مهربونترین مهربوناست و همیشه جواب سلامت رو میده . دلت بخواد لمسش كنی . دلت هوای خدائی رو كرده باشه كه میشه سر گذاشت روی شونه ش و غربت سال های هبوط رو گریه کرد . خدائی كه بغل باز می كنه تا در آغوشت بگیره . حتی صدات می كنه : " و سارعوا الی مغفره من ربكم..." خدائی كه میشه دورش چرخید و بهش گفت : " الهی دورت بگردم" . بابا زور كه نیست!!! من الان یه حس غریبی دارم . دلم نمی خواد خدای من پشت سلسله علت ها و معلول ها ، ته یه رشته ی دور و دراز ایستاده باشه . می خوام همین كنارم باشه..... دلم هوای یه خونه ساده مكعبی رو كرده . خونه ای که میشه سرتو بذاری روی دیوارای سنگیش و گریه کنی و حس كنی كه صاحب خونه نزدیكته . میشه پرده خونه رو گرفت ، جوری كه انگار دامنش رو گرفتی . حتی حسرتش هم شیرینه . دلم هواشو کرده ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:40 توسط دریـا |
|
تا حالا شعرهائی که از عشق گفتن و عشق رو معنی کردن زیاد خوندین و شنیدین . این هم تفسیر و تعبیر من از عشق که تقدیمش می کنم به همه دل های عاشق ای که می پرسی نشان عشق چیست هان! بگویم من برایت عشق چیست عشق در دلها هویدا می شود در نگاه توست که پیدا می شود عشق یعنی مثل دریا مهربان عشق یعنی موج و توفان ، بی امان عشق یعنی ساحل و آرامشش عشق یعنی لحظه ی بخشایشش عشق یعنی آفتاب ، یعنی که نور عشق یعنی زندگی ، یعنی که شور عشق باران و هوای تازه است عشق بخشش های بی اندازه است عشق یعنی با تو بودن بی دلیل عشق یعنی حس خوب بی بدیل عشق یعنی زمزمه ، یعنی نفس عشق یعنی بودنت با همنفس عشق یعنی تو برای من بمان عشق یعنی تا سحر با من بخوان عشق یعنی با تو بودن همسفر عشق یعنی راه دشوار خطر عشق یعنی شوق ، یعنی زندگی عشق یعنی شور ، یعنی بندگی عشق یعنی صدق ، یعنی همدلی عشق یعنی وصل ، یعنی یکدلی عشق یعنی همنفس تا پای جان عشق یعنی راز یا سری نهان عشق یعنی نیستم گر نیستی عشق یعنی بودنم تا هستی عشق یعنی چشم در چشم دوختن عشق یعنی از حرارت سوختن عشق یعنی بود من در بود توست عشق یعنی تار من در پود توست عشق یعنی یک نگاه و یک سلام عشق یعنی عشق ، عشق ، ختم کلام
دریا - بیست و یکم بهمن ماه هشتاد و هفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:30 توسط دریـا |
|
|
خاطراتم پر از روزهای بدون توست ، نه بی حضور تو . لای هر برگ دفترم برگ گلی ست . نمی دانم وقتی به پشت در برسی کجایم ، اما بیا ... می خواهم دلم را برای همیشه ، پشت دری جا بگذارم که روزی از آن خواهی گذشت . شاید تا هفته و هفته های دیگر نباشم . اگر رفتم و روز آمدنت را ندیدم ، از در که گذشتی نگاه کن ، اینها همه به خاطر آمدن توست . آن گوشه گلدان های یاس ، پر از گلهای سپید که به استقبال تو برخاسته اند . شاعر ؟ نه ، شاعر نشدم ... آن طرف دسته های گل نرگس که عطرشان ، روزهای بی تو ، همدم و مونس تنهائیم بود . شاعر ؟ نه ، شاعر نشدم ... قبل از رفتن به اشک و آه ، زمین را آب و جارو میکنم . اگر بروم ، به انتظار می روم ، اگر آمدی و نبودم ، از روی طاقچه تمام نامه های دلتنگیم را بردار و بخوان . این است شرح غربت من ، دلی امیدوار اما تنگ و تنگ ... کدامین جاده ؟ کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:50 توسط دریـا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
Yazgul Persian 4 U موزيك آواي آزاد پارس پلانت استكهلم و استكهلميان احمد شاملو فروغ فرخزاد ترانه هاي ايراني ايرانيان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|